...می نویسم تا آرام گیرم
بگذار يك بار ديگر در قلب تو به دنيا بيايم بگذار يك بار ديگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم اين هواي دم كرده را كنار بزن! بوسه هاي خاك گرفته را از پستو بيرون بياور! دستي به صداي خسته ام بكش بگذار يك بار ديگر به تو سلام كنم... ادامه در....(آرزوي باراني) هميشه وقت سفر شيشه مي شود سنگم دلم گرفته خدايا چقدر دلتنگم تمام جاده نگاهش به من و پاي من است مني که اول راه هزار فرسنگم غروب پنجره از رد پاي من خالي است اگر چه در غزل آشوب جاده مي لنگم من اشک هاي خودم را به دوش مي گيرم براي آنکه ببيني چقدر دلتنگم... شاعر:خانم پناهی من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیک تر تو از تو به تو نزدیک تر من باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم دلتاب تنهایی ندارم باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها من با توام هر جا که هستی حتی اگر باهم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز باهم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهایت را من با توام منزل به منزل پ.ن:شاعر:ـــ خواننده:محمد اصفهانی گفته بودند كه بر ميگردند... بر نگشتند و پس از رفتنشان... بي جهت عقربه ها ميگردند... آه كه اين ثانيه ها نامردند... چه بلايي كه به سرم آوردند... نه به چشمم افقي بخشيدند... نه ز بغضم گره اي وا كردند... پ.ن:شاعر::-؟؟ پ.ن:سلام به همه ی عزیزانی که میان نظر میزارن و من وقت نمی کنم بهشون سر بزنم شرمنده ام...چند نفر هم در مورد بروز شدن شور خدایی پرسیده بودن باید بگم که به علت گم شدن رمز عبور و رسیدگی نکردن جناب اقای شیرازی(مدیر بلاگفا) این وبلاگ همینجوری مونده الان تقریبا یک سال گذشته و بلاگفا هیچ رسیدگی نمی کنه با وجود اینکه خودم و دوستام دنبالش بودیم...موفق وموید باشید التماس دعا یاعلی کمي تنها... کمي بي کس... کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست...؟ که شايد هم به جرم آن ،غريبي و جدايي هست...؟؟؟ مرا اينگونه باور کن.... زمان به كندي مي گذرد سيل خروشان اشكها توان لب گشودن را از من گرفته درچشمان بارانيت زل مي زنم ترديد دارم ترس سراپاي وجودم را فراگرفته مي ترسم تو را در اين جاده هاي پر فراز ونشيب تنها گذارم فكر تورا كرده ام....اما من چه؟ من در اين جاده هاي بي انتها و در خلوت و سياهي شب چه كنم؟ بعد از كلي جدال با قلبم بالاخره تصميم خودم را مي گيرم آري بايد مبارزه كرد... تمرين كرد... عادت كرد... عادت به نشنيدن... عادت به نديدن... عادت به نشناختن... عادت به نبو ييدن... آري بايد عادت كرد عادت به نبودن آن هم نبودن بارانت... تو کجا رفتی؟؟؟کجا؟؟؟؟؟! من که به آسمان سپردم بودم هوای دلتنگیت را داشته باشند... اما تو خود به سوی آسمان پر کشیدی! دیگر برای گریه هایم بهانه نمی خوام... زیرا بهترین دوستت هم مرا تنها گذاشت! کاش دوباره بر می گشتی... وخاطراتی که در سینه ام به یادگار گذاشتی زنده می کردی... پ.ن:دلم خیلی گرفته...! *** مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها وخطرهای زندگی مصون داری بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک وشجاع باشم. مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی. پ.ن۱:خدایا خسته ام از همه چیز خودت کمکم کن. پ.ن۲:تا حالا انقدر احساس دوری و غریبی پیش خدا نداشتم...باورتون میشه از اینکه اسمشو بیارم شرمنده میشم...چی کار کنم؟!تنها چیزی که بهش نیاز دارم همون آغوش مهربونشه... پ.ن۳:بدجوری دلم واسه بارون تنگ شده!!چرا اینجا بارون نمییاد؟!!! چشمام رو بستم و سرم رو به سوی آسمون بالا گرفتم. (تقدیم به دوست از دست رفته ام) گفتی: آن روزهای گمشده از راه رسیده است گفتم: خسته ام از این روزهای غربت گفتم: من غریب این حوالی ام گفتی:نه..نه... عطر پیچک های گل یاس مرا یاد غریبی تو می اندازد و پرستوی دلم در کوچه های بی قراری سرگردان شده است. *** ای پاکترین آفریده عشق دنیا برای تو آنقدر کوچک بود که روح بزرگت در آن نمی گنجید *** تو رفتی و پشت سرت باران گرفت تو رفتی و با رفتنت دنیا تیره و تار شد و خانه ی دلت هیچ گاه پیدا نشد. تقدیم به حضرت زهرا(س) تو رفتی و دوریت شد بغض و نشست در گلویم و لبخند من شد قفلی از سکوت و هوای زندگی ام کم شد کلبه ام تیره وتار شد و فانوس اتاقم خاموش... تو دیدی بی قراریم را تو دیدی دلتنگی ام را اما هیچ نگفتی ومن در این جاده های انتظار ناپدید شدم. تقدیم به حضرت مهدی (عج) صبح بود صدای مشتی گرد وغبار به پشت پنجره مرا از خواب بیدار کرد هوای سر زمستانی تن بی جان مرا لرزاند آسمان هم مثل دل من ابری بود وزش باد غمگینم کرد ودلم سخت گرفت *** - شنیدم صدایی! صدای گریه کودک گمشده ای بود که با همه ی هستی گمشده اش مرا می نگریست ومن آن چنان بی رحم پنجره را بستم که نگاه منتظر او به اتاق تاریک خسته ی من گره خورده بود. امشب تمام لحظه های من غبار غم گرفته است و چنان نسیم گرم بی تابی به من می وزد که دلم می خواهد پشت این پنجره ها روزها وشب ها را بسپارم به باد و چنان دلگیرم که دلم می خواهد در کوچه پس کوچه های دلتنگی حرفی از جنس بلور بشنوم و چنان تنهایم که دلم میخواهد بسازم دیواری بلند که بپوشد غم غمگین مرا.
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...
باران بزن
شايد تو خاموشم کني
شايد امشب
سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران
من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن
باران بزن
شايد تو خاموشم کني
پ.ن1:شاعر:ناشناس!
پ.ن2:دیروز اینجا خیلی بارون اومد حسابی دلم تنگ شده بود...
نرگس خوبم
در غریبانه ترین لحظات یاورم شدی و حالا تو همه زندگی منی...ساده می گویم دوستت دارم و اول فروردین سالروز تولد تو مهربانم را تبریک می گویم و سبدی از گل نرگس تقدیم قلب پر عطوفتت می کنم!
پ.ن:گل نرگسم به خاطر تو آهنگ وبمو عوض کردم! انشالله هر جا هستی شاد وموفق باشی.
با تو از خاطره ها سر شارم
جشن نوروز ، تو را کم دارم
سال تحویل ، دلم می گیرد
با تو تا آخر خط بیدارم...
پ.ن1:گل نرگسم عیدت مبارک دلم خیلی برات تنگ شده
پ.ن2:شاپرک عزیزم عید تو هم مبارک. ولی کاش بودی تا به خودت تبریک می گفتم....
صدای ماهی را از تنگ بلورین می شنوم...
آسمان ابری است...
چشمانم بارانی...
لبانم ساکت وخاموش...
نگاهم سرد...
و دلم سخت پریشان است...
اما نمی دانم چرا...
پرنده ی دلم سرگردان است...
و بوی دلتنگی را برایم به ارمغان می آورد...
بوی غربت...
بوی جدایی...
آ ه ه ه ه ه ...که چقدر خسته ام...
نگو چرا پریشانی...
نگو چرا غمگینی...
تو خود می دانی...
ولی باور نداری!
تو می دانی که این روزها دگر همدم ندارم...
تو می دانی که لبخندهای مردم بر من اثر ندارد...
تو می دانی که موج هم بی تابی ام را باور ندارد...
تو می دانی که این آدم ها دگر احساس ندارند...
تو می دانی...
تو می دانی...
و من هر روز کنار پنجره می نشینم...
تا شاید
رویاها وامید هایم را به دست باد دهم...
اشک در چشمام جمع بر گونه هام جاری شد.
نمیدونم چرا موقعه درد ودل کردن باتو اراده ی گریه کردن از من گرفته می شه.
شاید این همون حس غریبیه که منو به سوی تو می کشونه.
خداجونم من راهی طولانی در پیش دارم.
جاده ای پر فراز ونشیب اما میدونم در آغوش گرمت مجالی برای اظطراب نمی مونه
پس بزار لحظه ای در آغوشت آرام وبی صدا گریه کنم.
پ. ن:خداجونم بزار بیام پیشت...
در خواب نیستم که کابوسی ببینم
اه چگونه باور کنم؟؟؟؟
چگونه؟؟؟؟!!!!
من در مرگ آورترین لحظه های انتظار
روحم از دوری تو تب دار شده بود
ودر خلوت تنهایی خود
دور از تو
جامعه ی سیاه بر تن کردم
تو رفتی
ومن در سوگ تو
رویاها وامیدهایم را به دست باد می دهم
من....
من فقط با یاد تو هست که نفس می کشم
ودیگر هیچ....
چشمی انتظار...
پس کجا رفتی ای آشنا ؟
به کدامین سمت پر کشیدی ؟
این راه تا کجاست ؟
چرا بین ما فاصله است ؟
قلب کوچک تو خانه ی من است
ببین بین ما فاصله ای نیست!
به روی درد و داغ و زخم و آتش
پریشانم...پریشانم...پریشان
گفتی: پرنده شو...
بال گشو...
دلت را بگشای زیر باران
راه را به من نشان بده
برگرد برو...
اینجا شکسته بال آشیانه ندارد
ودیگر هیچ نگفتی...
فکر کردم خواب رفته ای
اما...
نه...نه...بیدار نمی شدی!!!
حتی با صدای من
رفته بودی...آه...رفته بودی
و هق هق صدای من گوش فلک را کر کرد
و داشتند آرزوهایت را به خاک می سپردند
اما من از دور دست ها...
عطر تو را می شنوم
و صدایت می زنم
رودها هم دنبال صدای تو می گردند
پرنده ها به دنبال شانه هایت
اما تو رفته بودی!
و من تا صبح در آغوش غزل ها گریستم
نمی دانم...نمی دانم برای چه زنده ام ؟
وقتی کسی دگر دلتنگی ام را باور ندارد!؟
(تقدیم به دوست از دست رفته ام)
| Design By : Night Skin |


